سه شنبه 14 خرداد1387
شاید این لحظه بـــــــیــــــــایم شاید
سلام
با توجه به انتخابات مجلس سال گذشته
و نو شدن ناگهانی سال و ورود غیر منتظره بهار به مسیر خشک زندگی ... و همچنین قهرمانی پرسپولیس و باز یهای ضعیف تیم ملی ... و با توجه به وضع نا مساعد اقتصادی و معیشتی بر آن شدم تا یه مدتی بیشتر استراحت کنم و بیشتر به انجمن شعر برسم و کار کنم ....
از دوستان هم عذرخواهی می کنم بخاطر نبودم
اگر کسی از دوستان کتاب جدیدی چاپ کرد برای پخش در یزد با من یه تماس بگیره امیدوارم بتونم در خدمتش باشم ... فعلا با اجازه
ادامه مطلب
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 12:46 توسط : شاید من
چهارشنبه 21 آذر1386
غزل ژست مدرن با خوانشی دوباره
قذل پسط مدرن داشته ها و نداشته ها
در نوشته گذشته اشاره ایی کلی در مورد جریان غزل معاصر کردم و در مورد داشته ها و نداشته های موجود حرف زدم . ولی امروز می خواهم وارد بحث اصلی شوم و از دایره و گستره بی نهایت قذل پسط مدرن و ساختار شکنی که اصل ذاتی آن است و از نگارش اسم خود این سبک آغاز می شود صحبت کنیم .
ابتدا به تفکیک و بررسی جزء نگرانه از شعر می پردازیم اگر چه جزء نگری نه به آن معنای همیشگی و واحد بلکه در مسیر ایجاد تئوری و ایدئولوژی کردن مسیر و حرکت ، ایمان داریم که همیشه خیلی چیز ها فربه تر از ایدئولوژی هستند ولی تا چیزی برای مقایسه نباشد که ذهن قدرت تجسم ندارد (نقادی خرد محض کانت)
"باید باور داشت که هربی نظمیی در ماهیت نظمی را ایجاد میکند باید با اندیشه دید "
وزن
درقذل پسط مدرن تمام قدرت ها دراختیارشاعر است و اولین گام در راستای تسلط آزاد اندیشی شاعر تنوع درسبک گویش و زبان شاعرانه وزن به مثابه تکنیکی است که در اختیار شاعرقرار دارد و مانند ایهام ، ایجاز ، قطع و دیگر تکنیک ها بنا بر اقتضای متن و هماهنگی با دیگر تکنیک ها و معنا و نوع ساختار زبان شعر مورد استفاده قرارمی گیرد یا ازدرجه اعتبار ساقط میگردد .
ردیف
دراندیشه هر شاعر چیزی وجود دارد که درشعر در صدد القای آن به مخاطب است و دراین مسیراز تجربیات واندیشه های درونی(نا خودآگاه خود)استفاده می کند در این راستا ردیف ها نقش به سزایی در تحکیم و اثرگذاری متن در ناخوداگاه وخودآگاه مخاطب دارند ازاین رو باید در این مسیر حداکثر آزادی را داشته باشد . البته در این مسیر بهترین حرکت و ساختار شکنی آن است که با توجه به آنچه در گذشته داشته اییم و انجام شده گام به پیش برداریم . ما میتوانیم در این سبک از ردیف درجایی دیگر از مصرع ، بیت، یا خط استفاده کرد :
بیت بیت بیت بیت بیت ردیف
بیت بیت بیت بیت بیت ردیف
می توان:
بیت بیت بیت ردیف بیت بیت
بیت بیت بیت ردیف بیت بیت
یا :
ردیف بیت بیت بیت بیت بیت
ردیف بیت بیت بیت بیت بیت
یا:
بیت بیت بیت ردیف بیت بیت
ردیف بیت بیت بیت بیت بیت
البته گاهی پیش می آید که دوستان احساس می کنند که این نو آوری ها در شعر گذشته در راستای آسان شدن مسیر شاعرانگی است و هر کس که از راه بیاید با این سبک و سیاق میتواند شاعر شود ولی باور کنید اینگونه نیست چرا که برای شعرگفتن ازدختر همسایه احتیاجی به مطالعه و اندیشه نیست وهمان چیز هایی که می بینی کفایت می کنه ولی برای گفتن قذل پسط مدرن باید اندیشه داشته باشی باید فلسفه خوانده باشی و با درک حرف بزنی (درغیراین صورت اشعار بی سروته ایی بدست می آید که در خورتامل نیست)
قافیه
میتواندباشد، می توانی نباشد .....
اندیشه :
مهمترین و اصلی ترین رکن قذل پسط مدرن اندیشه است که با توجه به ساختار بدست می آید و این خودمسیری است برای تخلیه عقده های اندیشگی و درونی شاعر که مبناء و ریشه اندیشه پست مدرن نیز بر پایه آن است که جهانی متفاوت داشته باشیم خالی از هر بایدی که تحکم کند (در دنیا تئوریهای زیادی وجود دارند که منطقی به نظر می رسند و قابل درک هستند ولی همچنان دست نخورده مانده اند) خالی ازهرقطعیتی و به دنبال مدینه فاضله ایی که وعده داده شده است با عبور از ساخت ها و تعلقات محصور در آن که البته گامی سخت است اماشدنی . باید توجه داشت که در مسیرتلاش فراوانی درمسیر احیای خرده فرهنگ ها شده است ودر این راستا گامهای بلندیبرداشته شده است واین خود یکی از نقطه های مشترک میان سنت وپست مدرنیته است و شاید ازاین رو غزل (قذل) می تواند پست مدرن (پسط مدرن) باشد باید بیشتر اندیشید ....
معنا :
به قولی هرگاه دوکلمه در کنار هم قراربگیرند معنایی از خود صادر می کنند پس با این تعریف وضعیت شعر کاملا مشخص و روشن است
اما تکثر معنایی و معنا گریزی
ادامه دارد......
اگه یه روز بری سفر بری ز پیشم بی خبر
اسیر رویا ها می شم دوباره باز تنها میشم
به شب میگم پیشم بمونه به باد میگم تا صبح بخونه
بخونه از...... : خفش کن بچه ...... که توش منو تنها میذاری
-: الو ببین بابام صداش در اومده من برم پریز تلفن حال رو بکشم و ضبط رو خاموش کنم . گوشی
باید نوشت از تو وآن مرد چیز تر
آن مرد بی اراده از خود عزیز تر
باید نوشت نقطه سر خط ادامه از اینجا
آدم خریست سشته رفته " و " گاهی تمیزتر
که در تمام طول زندگیش کار می کند
مثل الاغ زیر بار غصه و غم مستفیض تر
اصلا ادامه دادن این بحث بی خود است
..........................................................
**
باید کشید نعش مرده و مشکوک عشق را
با جرثقیل واژه های مرده و بعضاٌ مریض تر
**
هی می شود نمی شود این کار لعنتی
هی استخاره پشت استخاره و "من" تند و تیز تر مبهوت روزهای رفته بی اشتباه شد
روزی که مرد مرد بود و زن از تو چیز تر.....
الو شرمنده دیر شد الو هستی خانومی ... الو الو
ساری بهار 83
در راستای نوشته های هفته پیش دوستان کم لطفی کردند و نظر ندادند ولی دوستی درمورد نظرمن درمورد حرکت زبانی در شعر محمد سعید میرزایی نوشته بود و گفته بود که شاعر گرانقدری بنام طریقتی در سطح و تراز میرزایی شاعری می کند (البته الان خیلی بهتر و با استعداد تر از محمد سعید میرزایی در جامعه شعری ماهستند که اگر تریبونی مثل بهمنی یا بهبهانی داشته باشند در تاریخ ماندگار می شوند ) با گشتن دراینترنت چندشعر از این دوست عزیز پیدا کردم و خوندم وتنها نکته ایی که دراین شاعرعزیز ومحمد سعید میرزایی مشترک هست تاثیر عمیق ،شعر و اندیشه منزوی در شعرهردو هست با این تفاوت که میرزایی در مسیرفرار ازاین گرداب بود با تنوع زبانی و تصویر سازی های به روز تر و ابدی تر ولی این دوست عزیز نه تنها ازاین مسیرفرارنکرده است بلکه باردیف و قافیه منزوی شعری دارد که زیباهم بود ولی من با این بضاعت کم نمی توانم شما را با میرزایی برابر بدانم اگرچه براین باورم که ازمیرزایی بهتر در تمام شهرهای این کشور وجوددارد که می توانند جنون داشته باشند در شعر البته این دوست عزیز من شاعر توانا و با استعدادی است که خود با ماهیت واحد می تواند حرف های زیادی برای گفتن داشته باشد همانند همه شاعرانی که در مسیر بدعت گام بر میدارند و با اندیشه نو آوری دست به قلم می شوند .
از فلسفه :
امانوئل كانت
پاسخ به پرسش:
روشنگري چيست؟
(1784)
ترجمه: ابوالفضل حقيري قزويني
روشنگري خيزش انسان است از نابالغي خودخواسته. نابالغي، ناتواني در استفاده از فهم خود است بي هدايت ديگري. نابالغي، خودخواسته است اگر علت آن نه فقدان فهم كه فقدان همت و تصميم براي استفاده از آن بي هدايت ديگري باشد. به دانستن جسورباش، «در استفاده از فهم خود دلير باش»، اين است شعار روشنگري.
دليل اين كه بخش كثيري از مردم، مدت ها پس از آن كه طبيعت آن ها را از هدايت خارجي رها ساخته است، باز هم شادمانه در تمام عمر خود در نابالغي ميمانند و ديگران چنين به آساني خود را راهنماي ايشان ميخوانند، تنبلي و جبن است. نابالغ بودن بسيار آسان است. اگر كتابي داشته باشم كه چونان فهم من به كار آيد، كشيشي كه وجدانم باشد، پزشكي كه پرهيز غذايي مرا معين نمايد و مانند آن ها، خود اصلاً نيازي به تلاش ندارم. اگر فقط بتوانم پولي بپردازم، نيازي ندارم كه فكر كنم: ديگران به آساني اين كار طاقتفرسا را برايم انجام خواهند داد. نگهباناني كه چنين مشفقانه سرپرستي انسان ها را به عهده ميگيرند، محتاطانه مراقب بوده اند تا بيشترين بخش آن ها (از جمله تمام جنس لطيف) گام برداشتن به سوي بلوغ را، دشواري آن به كنار، بسيار خطرناك بدانند. اين نگهبانان، نحست گوش احشام رام خود را ميبندند و آن گاه كه اطمينان كامل حاصل نمودند كه اين مخلوقات رام بي ارابه اي كه به آن بسته شدهاند يك گام برنخواهند داشت، خطري را كه در صورت تلاش براي تنها رفتن آن ها را تهديد ميكند، بدان ها يادآور ميشوند. اما اين خطر، به واقع چندان بزرگ نيست، زيرا پس از چند بار به زمين خوردن، در انجامِ كار، يقيناً ياد ميگيرند كه راه بروند؛ اما مثالي از اين دست، انسان ها را هراسان ميسازد و معمولاً آن ها را از هر تلاش ديگري ميترساند.
بنابراين، براي يك انسان دشوار است كه خود را از آن نابالغي كه به سرشت وي تبديل گرديده، برهاند. او حتي شيفته اين حالت گرديده و فعلاً در عمل از استفاده از فهم خود ناتوان است. زيرا هيچ كس، هرگز اجازه تلاش براي اين كار را بدو نداده است. قوانين و قواعد، آن كمك هاي مكانيكي براي استفاده يا سوءاستفاده عقلاني از استعدادهاي طبيعي خود، قيدهاي نابالغي دائمي هستند. آن كس كه اين قيود را فروافكنده است، فقط از روي كوچكترين گودال پرشي نامطمئن ميكند، زيرا بدين نوع حركت آزاد عادت ندارد. در نتيجه، فقط تني چند، با پرورش اذهان خود، در رها ساختن خود از نابالغي و در پيش گرفتن راهي مطمئن، توفيق مييابند.
اما اين كه عموم مردم آگاه شوند، محتمل تر است؛ در واقع اگر فقط بدانها آزادي داده شود، آگاهي ناگزير است. زيرا حتي در ميان نگهبانان متعصب تودههاي بزرگ، هميشه تني چند خود فكر ميكنند؛ قليلي كه، پس از آن كه يوغ نابالغي را از گردن خود فرو افكندند، روح قدرداني اخلاقي هم از ارزش خود و هم از دعوت هر شخص به انديشيدنِ به تنهايي را ميگسترند. به ويژه بايد يادآوري كرد كه اگر مردمي كه نخستين بار توسط نگهبانان بدين يوغ گرفتار شده اند، به طور مناسب توسط برخي از آن كسان كه يكسره از روشنگري ناتوانند، برانگيخته شوند، اين ممكن است حتي خود نگهبانان را وادار سازد كه تحت يوغ بمانند-- القاي تعصبات چنين زيانبار است، زيرا اين تعصبات سرانجام از بانيان خود يا از فرزندان ايشان انتقام ميستانند. از اين روي، مردم فقط به آهستگي ميتوانند به روشنگري نايل شوند. شايد انقلاب بتواند استبداد مطلق يا ستم منفعت طلب يا قدرت طلب را سرنگون سازد، اما هرگز نميتواند به راستي شيوه انديشيدن را بهبود بخشد؛ بلكه تعصبات جديد، مانند همان تعصبات قديمي كه جاي آن ها را گرفته اند، چونان مهاري تودهي عظيم نينديشنده را در بند ميكشد.
اما براي اين روشنگري هيچ جز آزادي لازم نيست. و آزادي مورد بحث يعني آزادي استفاده آشكار از خرد در همه موارد، براي همگان كم ترين زيان را دارد. اما از هر سو ميشنوم: «بحث نكن». فرمانده ميگويد «بحث نكن، راه برو!»؛ ماليات چي ميگويد: «بحث نكن، بپرداز!». كشيش ميگويد: «بحث نكن، باور داشته باش!». (فقط يك حاكم در جهان ميگويد: «هر قدر دلت ميخواهد و در بارهي هرچه دلت مي خواهد بحث كن، اما اطاعت بنما!»). در اين جا مثالهايي از محدوديتهاي فراگير بر روي آزادي داريم. اما كدام محدوديت مانع روشنگري است و كدام نيست، بلكه در عمل آن را پيش ميبرد؟ من ميگويم: «استفادهي مردم از عقل خود بايد هميشه آزاد باشد و فقط همين ميتواند به روشنگري در ميان نوع بشر منتهي گردد. اما استفاده خصوصي از عقل ممكن است اغلب به شدت محدود باشد، بدون آن كه به نحو ديگري مانع پيشرفت روشنگري شود. فهم من از استفاده عمومي از عقل خود، استفاده اي است كه هركس به مثابه يك دانشمند از عقل خود در پيشگاه تمام جهان فرهيخته مي برد. من بهره اي را كه ممكن است شخصي از منصب يا موضعي مدني كه به وي سپرده شده ببرد، استفاده خصوصي از عقل مي نامم. اما در بسياري از اموري كه به نفع جماعت انجام ميشوند، مكانيسم معيني لازم است كه به واسطه آن برخي از اعضاي آن جماعت شيوه اي يكسره منفعلانه در پيش گيرند تا حكومت بتواند آن ها را از طريق موافقتي مصنوعي به سوي آمال عمومي هدايت نمايد يا دست كم آن ها را از ويراني چنين آمالي بازدارد. در اين جا، يقيناً نبايد بحث كرد، بلكه بايد اطاعت نمود. اما مادامي كه اين بخش از ماشين نيز خود را عضوي از جماعت در كل يا حتي جامعهي جهاني ميداند و در نتيجه در نقش يك دانشمند، به معناي درست اين كلمه، عموم را مخاطب قرار ميدهد، يقيناً ميتواند در مورد مسائلي كه به عنوان عضوي منفعل تا حدي مسئول آن هاست، بدون آسيب وارد كردن به اين مسائل، بحث نمايد. مثلاً فاجعه بار ميبود اگر افسري در حال انجام وظيفه كه مافوق وي به وي دستوري داده بود در مورد مناسب بودن يا فايدهي آن فرمان ترديد ميكرد. او بايد اطاعت نمايد. اما نمي توان وي را در شأن يك عالِم از اظهار نظر در مورد اشتباهاتي كه در خدمت نظامي وجود دارد يا از قرار دادن آن ها در برابر عموم به منظور داوري باز داشت. شهروند نميتواند از پرداخت ماليات هايي كه براي وي وضع گرديده، امتناع نمايد؛ در واقع، انتقادهاي نابجا از چنين عوارضي را، هنگامي كه بايد آن ها را پرداخت كند، مي توان چونان عملي قبيح مجازات نمود (زيرا ممكن است به نافرماني گسترده منتهي شود). اما همين شخص، آن گاه كه در جامهي يك عالِم انديشه هاي خود را در بارهي نامناسب بودن يا حتي بيدادگرانه بودن اين ماليات ها آشكارا بيان ميكند، خلاف وظيفه مدني خود عمل نمينمايد. به همين نحو، كشيش بايد نوآموزان و جماعت را براساس دستورهاي كليسايي كه بدان خدمت مينمايد، تعليم دهد، زيرا بدين شرط، [بدان مقام] منصوب شده است. اما در شأن دانشمند، آزادي كامل و حتي وظيفه دارد كه آراي به دقت بررسي شده و تؤام با حسن نيتِ خود را در مورد جنبه هاي اشتباه آميز آن نماد و پيشنهادهاي خود را براي رتق و فتق بهتر امور ديني و كليسايي به عموم منتقل نمايد. در اين كار ممكن نيست باري بر وجدان وي سنگيني نمايد. آن چه را در نتيجهي منصب خود به عنوان خادم كليسا تعليم ميدهد، چونان امري تلقي ميكند كه در رابطه با آن، داراي چنان صلاحيتي نيست كه آن را براساس نظر خود تعليم دهد؛ بلكه آن را تحت هدايت و به نام ديگري ارائه مينمايد. او خواهد گفت: «كليساي ما اين يا آن نكته را تعليم ميدهد و اين ها نيز برهان هايي هستند كه به كار ميبرد». بدين وسيله تمام كاربردهاي عملي ادراكاتي را كه خود با اعتقاد كامل بدان ها پايبند نيست، اما با اين همه ميتواند ارائه آن ها را به عهده گيرد، براي جماعت خود استخراج مينمايد، زيرا يكسره ناممكن نيست كه در آن ها حقيقتي نهفته باشد و در هر حال در آن ها نبايد چيزي برخلاف ماهيت دين يافت. اگر معتقد بود چيزي از اين نوع در آن ها وجود دارد، نميتوانست با وجدان راحت در آن منصب خدمت نمايد، ميبايست استعفا ميداد. مثلاً استفادهي معلم منتصب از عقل خود براي جماعت خود، امري است كاملاً خصوصي، زيرا هر قدر كه اين جماعت بزرگ باشد، چنين كاربردي هميشه امري داخلي خواهد بود؛ در اين رابطه در شأن كشيش، آزاد نيست و نميتواند چنين باشد، زيرا با دستورالعمل هاي شخصي ديگر كار ميكند. در مقابل، شخص روحاني- به مثابهي عالِمي كه از طريق نوشته هاي خود با عموم في نفسه، يعني با جهان، سخن ميگويد- در اين كاربرد عمومي عقل از آزادي نامحدودي در استفاده از قواي عقلاني و بيان نظرات خود برخوردار است. زيرا اين كه نگهبانان (معنوي) مردم، خود نابالغ باشند، باطلي است كه باطل هاي ديگر را ماندگار ميسازد.
اما آيا عمل انجمن كشيشان، شايد شورايي كليسايي يا شيوخ محترم كليسا (مانند آنان كه در ميان هلنديان خود را چنين مينامند) در اين كه خود را با سوگند به نمادي تغييرناپذير متعهد ميسازند تا ولايت دائمي بر هر يك از اعضا و از طريق آنان بر مردم را آن هم براي هميشه تضمين نمايند، موجه نيست: من مي گويم اين كاملاً ناممكن است. چنين قراردادي كه هدف آن، آن است كه تا ابد مانع بيداري نژاد انسان گردد، مطلقاً نامعتبر است، حتي اگر به وسيله قدرتي عالي، به وسيله پارلمان ها و با رسمي ترين پيمان هاي صلح وضع شده باشد. يك عصر نمي تواند خود را متعهد سازد و از اين رو طرحي در افكند كه عصر بعدي را در چنان شرايطي قرار دهد كه براي نسل بعدي، گسترش معرفت خود (به ويژه آن گاه كه بسيار مهم است)، خلاص كردن خود از اشتباهات و در كل روشنگري خود ناممكن باشد. اين جنايتي است برعليه سرشت بشر، كه سرنوشت ذاتي وي دقيقاً در چنين پيشرفتي نهفته است؛ در نتيجه نسل هاي بعدي كاملاً حق دارند كه چنين موافقت هايي را بدان بهانه كه غيرمجاز و جنايتكارانه هستند، كناري نهند. معيار هر آن چه مردم بتوانند به مثابه قانون در مورد آن توافق كنند، در اين پرسش نهفته است: آيا مردم ميتوانند چنين قانوني را بر خود تحميل كنند؟ اما شايد طرح نظمي موقتي به اميد وضعيتي بهتر، براي مدتي كوتاه و خاص، ضمن آن كه به تمام شهروندان به ويژه روحانيون، در نقش خود به مثابهي دانشمند، آزادي ابراز نظر علني، يعني آزادي نوشتن در بارهي نقص هاي نهاد فعلي را ميدهد، ممكن باشد. شايد نظم موقت چندان به درازا كشد كه آگاهي از سرشت اين مسائل چنان گسترده و بديهي شود كه صداهاي مركب (اگر نه هماواي) جمعيت را ياراي آن باشد كه به صاحب تختي كه آن جماعت را در ظل حمايت خود دارد، پيشنهاد كند كه آن ها را تحت نهادهاي ديني تغييريافته اي سامان دهد، اما بدون دخالت آنان كه مي خواهند امور مانند سابق بماند. ليكن مطلقاً ممنوع است كه آن ها در سازماني ديني گرد هم آيند كه هيچ كس نتواند در طول عمر انسان علناً از آن پرسش نمايد، زيرا انجام چنين كاري، دوره اي از پيشرفت انساني به سوي اصلاح را، از نسل هاي آينده سلب مي كند، آن را بيثمر ميسازد و به حال ايشان زيان آور است. آدمي مي تواند روشنگري [آگاه شدن از] آن چه را بايد بداند به تعويق بيندازد، اما فقط براي مدتي كوتاه و فقط براي شخص خود؛ اما سلب آن از شخص خود و حتي بيش از آن، از نسل هاي بعدي، نقض و لگدمال كردن حقوق الهي انسان هاست. و آن چه ممكن نيست مردمي براي خود بدان حكم كنند، امكان آن كه بر پادشاهي تحميل گردد، بازهم كمتر است، زيرا مرجعيت قانونگذاري وي بر يگانه سازي ارادهي جمعي مردم در اراده خود به وسيلهي وي مبتني است. اگر فقط دريابد كه هر بهبود راستين يا ظاهري با نظم مدني همخوان است، مي تواند به اتباع خود اجازه دهد تا آن چه را براي رفاه معنوي خود، كه كار وي نيست، لازم ميبينند، انجام دهند. اما بايد هر كسي را از دخالت قهرآميز در كاري كه ديگري ميتواند به بهترين نحوي براي تعيين و ارتقاء رفاه خود انجام دهد، بازدارد. آن گاه كه در اين مسائل دخالت ميكند، از عظمت خود وي كاسته ميشود، زيرا نوشته هايي كه در آن ها اتباع وي ميكوشند آراء خود را توضيح دهند، به برداشت وي از حاكميت ارزش ميبخشند. اين درست است، اعم از آن كه وي براساس عالي ترين بينش خود- از جايي كه ملامت «قيصر را جايگاه نحوي نيست» بر خود ميخرد- عمل كند يا، و در واقع حتي بيش از آن، آن گاه كه با حمايت از استبداد معنوي برخي جباران كشور خود در برابر اتباع ديگر خود، مرجعيت عالي خود را به باد مي دهد.
اگر اكنون پرسيده شود «آيا ما در عصري روشن زندگي مي كنيم؟» پاسخ آن است كه «خير، اما در عصر روشنگري زندگي مي نماييم». آن گونه كه اكنون به نظرمي رسد، هنوز براي آن كه انسان ها در كل بتوانند فهم خود را بدون هدايت بيروني به طرزي مطمئن در مورد موضوعات ديني به كار برند، يا حتي براي آن كه بتوانند خود را در چنين موضعي قرار دهند، كمبودهاي بسياري وجود دارد. اما ما نشانه هاي روشني در اختيار داريم كه اكنون راه براي انسان ها باز است تا آزادانه در اين جهت پيش روند و موانع روشنگري عمومي- براي رهاسازي آن ها از نابالغي خودخواسته- به تدريج محو ميشوند. از اين جهت، اين عصر، عصر روشنگري، قرن فردريك است.
اميري كه دون شأن خود نداند كه بگويد هيچ دستوري ندادن، بل به انسان ها اختيار كامل كردن آزادي خود را در مسائل ديني دادن، را وظيفه خود ميداند- كه بدين نحو عنوان متكبرانه تسامح را انكار ميكند- خود آگاه است و شايسته آن است كه توسط معاصران و آيندگان سپاسگزار، دست كم تا آن جا كه به حكومت مربوط ميشود، به مثابه نخستين كسي كه دودهي انساني را از نابالغي نجات بخشيده و هر كسي را آزاد گذارده تا در تمام مسائل وجداني، خرد خويش را به كار گيرد، ستوده شود. كشيشان محترم، در حكومت وي، در نقش خود به مثابه دانشمند و بي آن كه به وظايف رسمي آنان لطمه اي وارد گردد، ميتوانند داوري ها و آراء خود را آزادانه و به طرزي شفاف بيان كنند تا جهانيان در آن ها تدقيق نمايند، حتي در جايي كه اين داوري ها و آراء اتفاقاً با نمادهاي پذيرفته شده متفاوت هستند. به آنان كه موقعيت رسمي آن ها را محدود نساخته است، آزادي باز هم بيشتري داده ميشود. اين روح آزادي حتي تا آن جا گسترده ميشود كه با موانع خارجي حكومت هايي كه كار خود را درست نفهميده اند، مبارزه مينمايد. نمونه اي مبني بر اين كه وجود آزادي نبايد موجب كمترين نگراني دربارهي نظم عمومي و هماهنگي در جمهوري شود، اين حكومت ها را روشن [آگاه] ميسازد. انسان ها اگر فقط براي حفظ خود در بربريت به تزوير روي نياورند، به تدريج خود را از اين حالت بيرون ميكشند.
من در بيان سخن خود در باب روشنگري، يعني برخاستن انسان از نابالغي خودخواسته، به موضوعات ديني پرداختهام، نخست از آن روي كه حاكمان ما علاقهاي ندارند كه نقش محافظان اتباع خود را در رابطه با هنر و علم به عهده گيرند و دوم بدان دليل كه اين شكل از نابالغي هم زيانبارترين و هم ننگين ترين شكل است. اما شيوه تفكر رئيس كشوري كه روشنگري ديني را ميپسندد از اين نيز پيشتر مي رود، زيرا وي ميداند كه اجازه استفاده علني از عقل خويش و عرضهي انديشه هاي خود به اتباع در بارهي تدوين بهتر قوانين وي به جهانيان، خطري قانونگذاري وي را تهديد نمينمايد، حتي اگر اين امر با انتقاد بي پرده از آن قانوني كه اكنون در جريان است، همراه باشد. ما نمونه اي درخشان در پيش روي خود داريم، كه از آن جهت هيچ پادشاهي از آن كه ما ميستاييم، برتر نيست.
اما فقط حاكمي كه خود آگاه است و ترسي از سايه ها ندارد، و براي تأمين آرامش عمومي نيز سپاهي منظم و پرشمار دارد، ميتواند آن چه را هيچ تودهاي جسارت گفتن آن را ندارد، بگويد، يعني: «تا آن جا كه ميخواهي و دربارهي هرچه ميخواهي بحث كن، اما اطاعت بنما!». در اين جا نيز مانند هرجاي ديگري، آن گاه كه اوضاع از چشم اندازي وسيع نگريسته شوند، الگويي عجيب و نامنتظره در امور انساني خود را عيان ميسازد، الگويي كه در آن تقريباً همه چيز متناقض نماست. چنين مينمايد كه آزادي مدنيِ بيشتر به سود آزادي معنوي مردم باشد؛ با اين همه آزادي نخستين مرزهايي عبورناپذير در برابر آزادي دومين قرار دادهاست؛ برعكس، آزادي مدنيِ كمتر براي همه امكان آن را فراهم مي آورد كه استعدادهاي خود را به طور كامل گسترش دهند. بدين ترتيب، به محض آن كه طبيعت پوسته سخت را از اين هسته اي كه شيفته وار از آن مراقبت كرده است، يعني تمايل به تفكر آزاد و طلب آن، بردارد، هسته به تدريح بر روي ذهنيت مردم واكنش انجام مي دهد (كه به موجب آن به طرزي فزاينده قادر به عمل آزادانه ميشوند) و سرانجام حتي بر روي اصول حكومت اثر ميگذارد، [حكومتي] كه درمييابد ممكن است رفتار متناسب با شأن انسان ها، كه اكنون بيش از ماشين هستند، سودمند باشد.
ا. كانت
كونيگسبرگ، پروس
30 سپتامبر 1784
ادامه مطلب
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 23:14 توسط : شاید من