تبليغاتX
غزل واره مرگ


غزل واره مرگ

همه از مرگ می ترسند من از زندگی سمج خودم

  یک وقتایی هست
که باید لم بدی یه گوشه و جریان زندگیت رو فقط مرور کنی
بعدشم بگی
به سلامتی خودم که اینقدر تحمل داشتم !!!


سالی که گذشت سال خوبی بود برای من از چند جهت

اولا در روابط اجتماعی دوستان بی نظیری پیدا کردم که واقعا هر کدومشون موجودات بی نظیری هستند که وصف کردنشون خیلی برام سخته و دوست مهربانی که درس های خوبی رو به من داد از تیر شروع کرد و در 12 شهریور خوبی را به کمال رساند ازش بسیار متشکرم چون از نادر اتفاقات 10 سال گذشته من بود

دوما در زمینه کاری و شرکتم بود که خیلی عالی بود تجربه های خیلی خوبی داشتم بنیان یک شرک جدید رو گذاشتم بحث آموزش و دپارتمان آموزش خیلی برام جدی شد و در کل خیلی برام خوب بود و ازش راضی هستم و البته برای سال نود ویک برنامه ریزی های خاصی دارم .


از امین و الهام هم بخاطر همه مشاوره های خوبی که بهم دادن ممنونم چون کلمه دیگه ای در خور براشون پیدا نمیکنم .


یه خورده جمله هایی که خودم دوستشون دارم رو مینویسم شاید دوست داشته باشید .(همه جمله ها از معشوق دوران جوانی من آلبرکامو هست )


1- یك خورشید جهانتاب لازمه كه اون‌قدر از بالا تو سر این مردم بتابه تا خرافات را تو لونه مغزشون بسوزونه... (چراغ آخر- چوبک)


2- جهان این است که هست ، یعنی سهل و مختصر. و این چیزی است که از دیروز در سایه ی اخباری که از طریق روزنامه ها درباره ی بمب اتمی به ما دادند بر آن واقف شدیم،خبر دادند که فلان شهر با وسعت متوسط ممکن است با بمبی به اندازه ی یک توپ فوتبال از صفحه روزگار محو شود،همین


3- هرگز نتوانسته بیماری و مرگ را بپذیرد ،یا تحمل کند، یا فراموششان کند .حواس پرتی شدیدش هم از همین است تمام توانش را به کار میگیرد تا فقط مانند دیگران زندگی کند،تا ادای آن اندک بی خیالی و معصومیت را که برای ادامه زندگی لازم است در بیاورد. اما در ته دلش هیچ وقت فراموش نمی کند ،نه ...حتی آن معصومیت لازم برای ارتکاب گناه را ندارد همه را پس میزند و همه چیز از همین جا شروع میشود


4- برای آنکه همه چیز به تمامی خود برسد ، برای آنکه من کمتر احساس تنهایی بکنم، همین مانده بود آرزو بکنم که در روز اعدامم تماشاگران بسیاری باشند و با فریاد های نفرت بار به پیشوازم آیند.

بیگانه / آلبرکامو /


5- طبیعی بودن فضیلتی نیست که انسان داشته باشد :فضیلتی ست اکتسابی


6- اگر کفشت پایت را می زد و از ترس قضاوت مردم پابرهنه نشدی و درد را به پایت تحمیل کردی ، دیگر در مورد آزادی شعار نده ! (آلبر کامو)


7- یک طرف زیباییست وطرف دیگر ،درهم شکستگان وپایمال شدگان. هر قدر هم این کار دشوار باشد می خواهم به هر دو طرف وفادار بمانم
سقوط کامو


8- پس از یک دم سکوت دیگر ، به زمزمه گفت که آدم عجیبی هستم و لابد به همین خاطر دوستم دارد اما شاید یک روزی به همین دلیل حالش را بهم بزنم. 


9- آن‌هایی که شهامت ندارند، همواره فلسفه‌ای برای توجیه آن می‌تراشند.


10- خودکشی گونه ای اعتراف است. اعتراف به اینکه از زندگی عقب افتادیم و یا آنرا نفهمیدیم. می دانم این زندگی پوچ است و در این هیچ شک و شبهه ای ندارم. اما آگاهانه روبرو شده ام با این پوچی. دیگر پوچی به من نمی گوید خودکشی تنها راه حل است. پوچی به من می گوید فردایی وجود ندارد و همین سبب می شود که از این پس به اختیار تکیه کنم. اکنون باور دارم که پوچی منجر به خودکشی نمی شود. پوچ آخرین اندیشه محکوم به مرگی است که در چند قدمی ریسمان و سقوط سرسام آور قرار دارد و محکوم به مرگ درست متضاد کسی است که خودکشی کرده است. پس من با علم به این پوچی و بیهودگی به زندگی و زیستن ، سیزیف وار ادامه می دهم و مطمئنم که سیزیف را باید خوشبخت انگاشت چون خودش اختیار خویش را بدست گرفته.



حالم بد است .....

از رفتارهایتان (رفتارهایمان) حالم بد است ،

از طرز رانندگیتان ،

از هجوم تاتارگونه تان به جعبه خرما یا شیرینی خیرات شده ،

از برخورد و نگرش تان نسبت به جنس مخالف ،

از داشتن غیرتهای بی مورد راجع به خواهر و مادرتان و

بیغیرتی محض راجع به عزیزان دیگران ،

از تحلیلهای سیاسی و اقتصادیتان در تاکسی ،

از زیر پا گذاشتن حریم خصوصی دیگران ،

از آشغال ریختنتان در خیابان ،

از قابلیتتان برای تبدیل صحنه تصادف به محل قتل ،

از بی تفاوتیتان نسبت به خونهای ریخته شده بر کف خیابان ،

از عملهای زیبائی ،

از یکی نبودن حرف و عملتان ،

از تعارفهای بی موردتان ،

از غیبت کردنهای کثیرتان ،

از تغییر نظرهای یک ساعته تان ،

از بی تفاوتیتان نسبت به کار کودکان ،

از جو حاکم بر ورزشگاه هایتان ،

از مرگ بر گفتنها و درود فرستادنهای یک شبه تان،

از عشقهای یک شبه تان ،

از انتخاب دوست بر مبنای نوع خودرواش ،

از چاپیدن یکدیگرتان ،

از قسم ها و دروغهای بی حد و حصرتان ،

از بی مطالعه بودنتان ،

از تن دادن و دل ندادنتان ،

از ذوب شدنتان در فرهنگ عرب فراموش کردن زبان مادریتان ،

از رفتارهایتان در پاتایای تایلند و آنتالیای ترکیه ،

از عدم رعایت نظافت شخصیتان ،

از فروختن شرفتان به قیمت یک سال محصولات شرکت ساندیس ،

از مدرک گرا بودنتان ،

از کلاس گذاشتنهای بی موردتان ،

از جوکهای قومیتیتان ،

از نژاد پرستیتان ،

از خواب 1400 ساله تان

از ادعاهای گزافتان راجع به مشاهیر ایران و ندانستن تاریخ تولدشان ،

از مصرف گرا بودنتان ،

از قسطی خریدن بنز برای فخر فروشی ،

از رقصیدنتان در مهمانی با روسری ،

از خوردن مشروب بعد از اقامه نماز و....

...از کجا بگویم ...از چه بگویم... که حالم بد است ، خیلی هم بد است...من تصمیم خودم را گرفته ام و با این نامه تغییر را شروع کردم؛

تو چطور؟

 


+نوشته شده در شنبه 12 فروردین1391ساعت0:25توسط شاید من | |

می دانی
یک وقت هایی باید
روی یک تکه کاغذ بنویسی
تـعطیــل است ...
و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت
... ... باید به خودت استراحت بدهی
دراز بکشی
دست هایت را زیر سرت بگذاری
به آسمان خیره شوی
و بی خیال ســوت بزنی ...
در دلـت بخنــدی
به تمام افـکاری که
پشت شیشه ی ذهنت
صف کشیده اند ...
آن وقت با خودت بگویـی
بگذار منتـظـر بمانن

+نوشته شده در دوشنبه 10 بهمن1390ساعت21:8توسط شاید من | |

پروفسور فلسفه با بسته سنگینی وارد کلاس درس فلسفه شد و بار سنگین خود را روبروی دانشجویان خود روی میز گذاشت.
وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ از داخل بسته برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.
سپس از شاگردان خود پرسید که، آیا این ظرف پر است؟
و همه دانشجویان موافقت کردند.
سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه...
ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپ های گلف قرار گرفتند؛ سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند.
بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند. او یکبار دیگرپرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: "بله".
بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد. "در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!" همه دانشجویان خندیدند.
در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت: " حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که این شیشه نمایی از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند – خدایتان، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتیتان ، دوستانتان و مهمترین علایقتان- چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها باقی بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود.
اما سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان، خانه تان و ماشی نتان. ماسه ها هم سایر چیزها هستند- مسایل خیلی ساده."

پروفسور ادامه داد: "اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان را روی چیزهای ساده و پیش پا افتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه. به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین، با فرزندانتان بازی کنین، زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارین. با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین.
همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست. همیشه در دسترس باشین.
.....
اول مواظب توپ های گلف باشین، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند، موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه ها هستند."
یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟
پروفسور لبخند زد و گفت: " خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست، همیشه در زندگی شلوغ هم ، جائی برای صرف دو فنجان قهوه با یک دوست هست! "

+نوشته شده در یکشنبه 20 آذر1390ساعت20:3توسط شاید من | |

دور ا دور عاشقت شدم
دور ا دور نگرانت بودم
دور ا دور عشق ورزیدم
1-
و خود نمیدانستی که
... نگاههای گاه و بی گاه و بی تفاوتت
سوژه ای برای تفسیر بود
که شب تا به صبحم را رویایی می کرد
و حال..
عاشق شدن و عشق ورزیدنت به دیگری را
دور ا دور میبینم
و از همین دور
..میمیرم..

2-

هی میخواهم گم ات کنم به عمد
اما..
هی پیدایت میکنم اتفاقی.

+نوشته شده در یکشنبه 20 آذر1390ساعت0:20توسط شاید من | |

یه بحث کوتاهی داشتم با دوست خوبم در مورد عقاید و باعث شد تا این ماجرا مطرح بشه اینجا

امیدوارم لذت ببرید


چیزی به نام توهین به عقیده وجود ندارد

مگر عقیده پرست باشی!

 

 

توضیح:

 

توهین به عقیده امری محال است چرا که تعریف واژه "عقیده "میتواند یک موضوع_یک سلیقه_یک نظر_ یک دیدگاه_ یک راه و روش برای زندگی و یا تعاریف دیگری از این دست باشد

 اما هر تعریفی که داشته باشد فقط  قابل رد یا انکار یا نقد است.

"عقیده"  موجود زنده ای مثل انسان نیست که دارای اراده و شعور و احساس باشد و بشود به او توهین کرد یا احیانآ او را ناراحت کرد!

و گرنه لابد عکس العمل متقابلی از خودش بروز میداد و احتیاجی به دفاع شما از عقیده تان نبود!!!

پس  در واقع این خود شما هستید که در برابر رد عقایدتان احساس میکنید مورد بی احترامی و توهین واقع شدید و به همین دلیل متاسفانه هنوز در بعضی فرهنگ ها دست به خشونت و رفتار غیر انسانی وحشیانه ای زده میشود و علت را که جویا میشویم !

میگویند چون به عقیده ما توهین شده است !!!!!!!

 

 

تمرین:

 

1_توهین به من رو از توهین به عقیده من تفکیک کنید

 

2-خوب حالا سعی کنید یک کامنت بگذارید و فقط به عقیده من توهین کنید ... نه به خودم

 

 

مثال 1:   من عقیده دارم رنگ آبی زیباست

 

 پس لطفآ به "رنگ آبی زیباست" توهین کنید! (و نه به من !)

 

 

 

 

مثال 2: شخصی به نام A به موضوع B عقیده دارد  

 

لطفآ به B توهین کنید  ! (و نه به A !)

 

 

 

مثال 3 : بابا آب داد (طبق عقیده اش)

 

لطفا به آب دادن توهین کنید ! (و نه به بابا!)

 

 

 

مثال 4: فاعلی به فعلی عقیده دارد

 

لطفآ بهفعل توهین کنید! (و نه به فاعل!)

 

 

 

(اینکه بگویید توهین  به شخص همان توهین به عقیده شخص  است به منزله انصراف از شرکت در این مسابقه است)

 

فقط لطفآ کامنت خارج از موضوع نگذارید و توهین رو با نقد یا رد یک عقیده اشتباه نگیرین

 

هر از گاهی این مطلب رو بخونید و خودتون در مورد کامنت ها قضاوت کنید و خودتون هم برنده را تعیین کنید

 

میتونین هرچند بار که خواستین شرکت کنید

 

 

ضمنآ در این مطلب  حتی اگه سهوا یا عمدآ به خود من هم توهین کردین پاک نمیکنم تا تمرینی باشه واسه حفظ آرامش

اما یادتون نره اونوقت  مسلمآ تو این مسابقه بازنده اید !

 

 

 

در پناه خرد

 

+نوشته شده در سه شنبه 8 آذر1390ساعت18:32توسط شاید من | |

اگر هنوز نمیدانی ادرار استریل است !

اگر هنوز نمیدانی خون استریل است !

اگر هنوز نمیدانی پریود بودن معادل کثیف و ناپاک بودن نیست...

اگر هنوز روز تخمک گذاریت را نمیدانی و بعد از هر بار همآغوشی با محبوبت یکماه وحشت زده ای!

اگر سالهاست به بکارتت افتخار میکنی ...

اگر در دهانت 2 تا دندان خراب داری ولی دستانت پر است از النگو های طلا....

اگر خانه رو به آفتاب را به چند برابر قیمت میخری ولی ... با 7 لایه پرده پنجره هارا میپوشانی....

اگر هنوز در گوش نوزاد بی گناه در بدو تولد اذان میگویی....

اگه هنوز موقع گرفتن سرنوشت ساز ترین تصمیمات زندگیت " استــــــخاره!!!!!" میکنی!.....

اگر هنوز دیدن گربه سیاه در شب را به فال بد میگیری و موقع باز کردن آب داغ بسم الله میگی!!!!

اگه هنوز میگی عشق و عقل با هم در تضاد هستن....

اگه میبینی یه نفر تو یک کتاب یه چیز نادرستی پیدا میکنه بعد کلش رو رد میکنه......

اگر هنوز ندیده و نشناخته و بی هیچ علاقه ای و به زور مرد سالاری پدرت ازدواج میکنی....

اگه هنوز زنها کتک میخورند....

اگر هنوز نمیدانی که نسل بشر نمیتونه از گل سرشته شده باشه!!!!!!!

اگه هنوز تو خانواده یه نفر کار میکنه بقیه می خورن

اگر هنوز نمیدانی که بیمار به دارو و بیمارستان و مراقبت بهداشتی و کمکهای پزشکی و خون احتیاج داره نه دعــــــا و ورد و قرآن و صلوات فرستادن...

اگه هنوز نمی دونی با کتک نمیشه بچه رو آدم کرد ......


اگر ... اگر.. اگر... تو ساکن خاور میانه هستی!





جنایات بر دو دسته اند:

جنایات عشقی و جنایات منطقی

عصر ما عصر پیش اندیشی و جنایت تمام عیارست

جنایتکاران این دوران دیگر آن کودکان درمانده ای نیستند که عشق را

بهانه قرار دهند, اینان برعکس بزرگسالند; با عذری انکار ناپذیر

عذرشان فلسفه است که میتواند به هر منظوری بکار رود حتی

میتواند جانیان را به داوران محکمه ی جنایت تبدیل کند!

+نوشته شده در سه شنبه 8 آذر1390ساعت17:6توسط شاید من | |

1- این روزها

دیگر مثل آن روزها نیست

خاتون دردت آرامم نمی گذارد

یاد روزهای دور

دور

دور

چشم هایم سو ندارد

دلم هم تنگ شده

شاید دارم پیر می شوم 


2- با درهایم یله می شوم

توی گیسوانت

درد که ندارم مریض می شوم

بیا تو هم دخترک دور دست ها

اری با تو ام

بیا

نزدیک تر بیا

همزاد پنداری کن با درد هایم


3- خاتون درد هایم که باشی

بی درد زیستن یعنی مرگ تدریجی

بیا

باور کن

باور من

باور ما

بارور می شود


+نوشته شده در شنبه 5 آذر1390ساعت19:50توسط شاید من | |

1-گاهی شاید لازم باشه از یاد ببریم

یاد آن هایی را که با نبودنشان،بودنمان را به بازی گرفتند

2- هنوز منتظرم ...
وسط یک شب بارانی که از شدت تب عرق کرده ام
بیدارم کنی و بگویی
چیزی نیست خواب می دیدی ....


3- خاطره ها شیفت دیلیت ندارن ! پس یادمان باشه چه غلطی داریم می کنیم..

4- مهم نیست هوا
گرم باشد یا سرد
من بـــهـــانه می گیرم و
تـــــو
دهانـــــم را ،
با یک بــــوسـه ببند


5- مردی و نامردی
جنسیت سرش نمی شود

معرفت که نداشته باشی.....نامردی.!


6- از يه جايی به بعد

نه اين که فايده نداشته باشه ها

نه

ارزشش رو ديگه نداره

+نوشته شده در یکشنبه 8 آبان1390ساعت20:21توسط شاید من | |

پادشاهی درویشی را گفت جمله ای بگو تا در وقت غم شادم کند ودر وقت شادی غمگینم.درویش گفت این نیز بگذرد

+نوشته شده در چهارشنبه 13 مهر1390ساعت18:10توسط شاید من | |

استفراغ شهـــوتــهایت كافی نیست؟
كه حالا دروغهایت را هم بر من عق میزنی؟
اینقدر نگو دوستم داری
پاكیه عشق را به لجن كشیدی
كافیست خالی كردن شهـــوتــهایت بر بدن عریــانم را به خاطر بیاوری
...بكـــارت روحم به اسم سادگی تقدیمت شد
بوســه های آرامت وحشی ترم كرد
اما حواسم پرت محبت بود
در انتظار لحظه ای كه ازسر عادت بعد از ارگاسـمت تنگ در آغوشـم میكشیدی
من همان فاحـــشه ام
كه به جرم هم آغوشـــی با تو از بهشت پاكی رانده شد
دیگر حتی دود سیگار هم مرا به ارگاســـم نمیرساند.

+نوشته شده در یکشنبه 10 مهر1390ساعت13:59توسط شاید من | |